مرتضى راوندى

224

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

هريكى در ولايت و ده خويش * كفش دزد و كُلَه ربا باشند جمال الدين اصفهانى بنگريد اين چرخ و استيلاى او * بنگريد اين دهر و اين ابناى او مىدهد ملكى به كمتر جاهلى * هست با من جمله استقصاى « 1 » او همچو تركان تنك‌چشم آمد فلك * زان بود بر جان من يغماى او . . . هركه او را هست معنى كمترك * بيش بينم لاف ما و ماى او رو بخر طبلى و بشكن اين قلم * نه عطارد رست و نه جوزاى او جمال الدين اصفهانى جمال الدين اصفهانى در اشعار زير مظالم و بيدادگريهاى حكام ، خواجگان و ديوانيان ستم‌پيشه را نسبت به توده مظلوم ، و ستمكش با استادى تمام تصوير مىكند : دست دستِ تُست انا الحق ميزن اى خواجه و ليك * چون بپاى دارت آرد مرگ آنگه پاىدار از تو مىگويند هرروزى دريغا ظلم دِى * وز تو مىگويند هر سالى عَفَى اللّه جورپار ظلم صورت مىنبندد در قيامت ، ورنه من * گفتمى اينك قيامت نقد و دوزخ آشكار آخر اندر عهد تو اين قاعدت شد مستمر * در مساجد زخم چوب و در مدارس گيرودار دين چو راى تو ضعيف و ظلم چون دستت قوى * امن چون نانت عزيز و عدل چون عِرض تو خوار جمله آن كن تا درين دَه روزه مُلك از بهر نام * صد هزاران لعنت از تو بازماند يادگار گه زمال طفل ميزن لوت « 1 » هاى معتبر * گه ز سيم بيوه ميخر جامه‌هاى نامدار هم شود زاهِ كسى خيل سپاهت ترت و مَرت * هم كند دود دلى اسب و سلاحت تارومار

--> ( 1 ) . جهد و كوشش بسيار